تبليغاتX
عاشقانه های من و ملیکا
عاشقانه های من و ملیکا

زندگي مثل يه جاده است ، من و تو مسافراشيم ، قدر لحظه هارو بدونيم ، ممكنه فردا نباشیم


تو آیا براستی می روی ؟

     و حرکات و حرفها و لحظه هایت

                 تا به ابد در رویاهایم خواهد ماند ؟

با دلتنگی هام . . . چه کنم ؟

      دیگر آیا لحظه ای هم با من نخواهی بود ؟

فقط در خاطراتم باقی خواهی ماند ؟

             در ذهن و روح آشفته ی من ؟

                   و بغضهای شبانه و غریبانه ی من ؟

چه می کنی ؟

یکشنبه دهم آبان 1388 |

باز هم دلتنگم

 

باز هم دلتنگم
باز هم ویرانم
و چه ویرانی عشق آلودی!
باز می ترسم بگویم آری
باز هم
وحشت از گفتن نه!
و چه سردرگمی شیرینی
باز هم می دانم
باز هم خواهی بود
باز هم خواهی گفت
عاقبت باز در اندیشه ی شب
ماه من خواهی شد!
باز هم دلتنگم
باز هم می دانم
دوستت میدارم
و چه احساس شراب آلودی
مست مستم امشب
لحظه ای در بر تو
بوسه ای می طلبم
تو پرم کن از عشق!!!
 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 |

کاش در کنارم بودی

ملیکای عزیزم...

كاش در كنارم بودي

تا دست در دستانت بگذارم

و سرت را بر روي شانه هايم ميگذاشتي

 تو درد دلت را در گوشم زمزمه ميكردي 

و من هم.......اما......

قطره اي از اشكهاي  چشمانم بر  روي  گونه هايم  اشكهايي از روي دلتنگي و غم  دوري  دلتنگي در  گوشه اي از خلوتگاه  خودم  با خداي  خود  درد دل  مي كنم   اشك مي ريزم... چقدر لحظه سردي است  آرزوي شانه هاي تو را در آن لحظه ميكنم آرزوي دو دست  گرم تو را  دارم  كه  دستان  سردم  را بگيری ...  آرزوي  بوسه دارم  ،  آرزوي نوازش دارم در خلوتگاهي ،  چشماني خيستر از گذشته و دلي تنگ تر از گذشته...

ملیکای عزيزم

مي مانم در همين سكوت عاشقانه ام

 تا شايد روي  صداي  آن قدمهايت ،

 صداي نفسهايت

 اين سكوت خلوتگاه مرا بشكند

 و ما  با  هم  در  همين  خلوت  شبانه 

در  كنار  هم  يه خلوتگاه پر از عشق داشته باشيم

یکشنبه هفدهم آذر 1387 |

تنها تو را مي خواهم....

 

  

تنها صدايت را مي خواهم تا

موسيقي سکوت لحظه هايم باشد نگاهت

را مي خواهم تا روشني چشمهاي خسته ام باشد

وجودت را مي خواهم تا گرماي قنديل آغوشم باشد خيالت را

مي خواهم تا خاطره لحظه هاي فراموشم باشد دستها يت

را مي خواهم تا نوازشگر بي کسي اشکهايم

باشد و تنها خنده هايت را مي خواهم تا

مرحم کهنه زخمهاي زندگي ام باشد

آري تنها تو را مي خواهم....

ملیکا جونم امیدوارم حالت زود خوب بشه

دوستای گلم برای شفای حال گلم دعا کنین

ممنونم از همه تون...

پنجشنبه سی ام آبان 1387 |

باور کن دوست دارم...

باور کن دوست دارم...

ای نتها بهانه برای زنده بودنم،

نفس کشیدنم،

دوست دارم...

 

ای امید و آرزوی من،

دنیای من،

دوست دارم...

 

ای تو فصل بهارم،

همیشه یارم،

همدم این دل پاره پارم،

دوست دارم...

 

ای تو عشق زندگی ام،

همیشگی ام،ماندنی ام،

دوست دارم...

 

اگه که می گم دوست دارم،

از ته دلم میگم،

از تمام وجودم میگم،

باور کنی یا نکنی فقط یه کلام!

دوست دارم....

 

دوشنبه سیزدهم آبان 1387 |

تمام مهربانی های تو

 

ایستاده ام بیا ...ودستهایم را که به سوی تمام مهربانی های تو اشاره اند ...وپاهایم که تا آخر دنیا برای تو می ایستند ...و چشمهایم که تا آخرین نفسم بیدارمی مانند تا شاید در سپید دمان همان قرار همیشگیمان به چشمهای همیشه مهربان تو خیره شوند ...ولبخندم که نیمه راه دوستتدارم های ساده تو همان طور ساده ساده زیبا می مانند تا تو ببایی و بگویی که چقدر مرا ساده و زیبا دوست تر داری ...

 

 

           MELIKA

وروزی صدایت را می شنوم ...بیا ...این تنها آغاز یک دوست داشتن زیبا و ساده است تمام هدیه هایت را با همان لبخند همیشه مهربانت باز میکنی و سپس یک دل سیر می خندی ...اما تو نمیدانی که من خنده های زیبایت را از همه چیزهای دنیا بیشتر دوست دارم ...

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |

به عشق تو می نویسم

به عشق تو مینویسم

به عشق تو می نویسم

 

به عشق تو می نویسم تا بخوانی و این قلب عاشق مرا باور کنی...

 

با چشمهای خیس می نویسم که دوستت دارم تا تو نیز با چشمهای

 

 خیس بخوانی و  احساس مرا از ته قلبت درک کنی .... 

 

با دلی عاشق می نویسم که عاشقانه با تو می مانم ، و می نویسم که

 

 اینها تنها یک نوشته نیست بلکه احساس قلبی من است عزیزم.... 

 

می نویسم تا بخوانی و به عشق من افتخار کنی ... با دلی پاک ،

 

 صادقانه و یکرنگ مینویسم که خیلی دوستت دارم ....  

 

می نویسم تا شبها با خواندن درد دلهای عاشقانه ام به خواب روی و

 

خواب فرداهای با  هم بودنمان را ببینی...

 

به عشق تو می نویسم و با یاد و خاطرات تو زندگی می کنم عزیزم... 

 

از تو می نویسم ، چون که تو لایق  احساسات عاشقانه منی

 

بهترینم.... 

 

به تو ، قلب پاک تو و عشق مقدست افتخار می کنم و تا ابد تو را در

 

قلب خویش اسیر  نگه می دارم... 

 

راضی باش به این اسارت ، با خون عاشقی و عطر نفسهایم تو را در 

 

زندان قلبم زنده نگه می دارم... 

 

با دلی عاشقتر ، می نویسم که عشق تو پاکترین عشق دنیاست و با

 

قلمی به رنگ  سرخ در دفتر عشقم می نویسم که خیلی دوستت دارم

 

 ای هم نفس من.... 

 

این دفتر عشقم با تمام احساسات عاشقانه اش تقدیم به تو ... تو لایق

 

 این دفتر عشقی 

 

 ، صادقانه آن را به تو هدیه می دهم .....  هر شب صفحه ای از دفتر

 

 عشق را باز کن ،

 

بخوان هر آنچه که از تو گفته ام و با احساس آرامش عشق بخواب .....

 

تمام صفحات این دفتر عشق را ورق بزن ، جای قطره های اشکم را در

 

 هر صفحه از آن ببین!

 

حالا تو نیز با چشمان خیس این دفتر عاشقانه را بخوان و مرا باور کن.........

 

به عشق تو می نویسم ، می نویسم در این دفتر عشق از تو و آن قلب

 

 مهربانت  عزیزم...

 M E L I K A

 

M     Y        L     O         E

 

 

پنجشنبه هجدهم مهر 1387 |

تقدیم به ملیکاجونم


....................همیشه دوستت دارم...................
            
ای سرچشمه ی محبت٬ ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم

که قلبت ازمحبت بی نیاز است؟

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود

و تو نیستی؟


بگذارنامت راتکرارکنم .نامت زیباست ودلنشین چه داشته ای که

اینگونه مراطلسم کردی٬

من اینگونه نبودم توعشق رابامن آشنا کردی توهوای دلم راباطراوت

کردی.

زمانیکه باتوهستم به آسمان٬

به بیکران پروازمی کنم پس بدان دوستت دارم  گرچه پایان راه

 ناپیداست نازنینم.

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 |



دوستت دارم گلم
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم امد . بیدار باش
من با سبدی پر از بوسه می ایم و آن را قبل از چیدن ستاره های قلبت روی گونه هایت
می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم...


آبان 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387

باز هم دلتنگم
کاش در کنارم بودی
تنها تو را مي خواهم....
باور کن دوست دارم...
تمام مهربانی های تو
به عشق تو می نویسم
تقدیم به ملیکاجونم

قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme